خرید بک لینک
داداشم سال سوم دبیرستانه،از اینکه براش کم میزارم خیلی ناراحتم. از اینکه نسبت به درس خوندنش بی تفاوتم و کمکی بهش نمیکنم،،، نمیدونم شایدم اینروزها واقعا حال داداشم خوب نیست که من اینهمه همش دلم شور میزنه دلم گرفته همش براش ناراحتم. دیشب که خونه مامان

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 12:23

واااااااااای دیشب رفتیم لباس عروس دیدیم، چه لحظه خوبیه این لباس عروس پوشیدن، واقعا آدم احساس میکنه پرنسس شده :/ از بین لباسهایی که پوشیدم یکیش رو من خیلی دوست داشتم،،، درست همونی که مامانم ازش متنفره!!!!! ساده هست، اما دامنش خیلی پف داره،،،، خب من از

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

دیروز و پریروز رفتیم خرید بازار، با اینکه تصمیم داشتم فقط چیزهایی که نیاز دارم بردارم، و هیچ چیز خیلی گرونی هم برنداشتم، شد 600 هزارتومن فقط خرید من، 400 تومن هم خریدهای آقای داماد، اون هم فقط تو لوازم آرایش. الان هم احساس میکنم فروشنده اشتباه کر

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

دلم میخواد زودتر این روزهای عروسی تموم بشه، اینقدر که استرس دارم اینروزها و از همه طرف فشاره روم. بابا که هر تیکه از جهیزیه رو که میخره هی غر میزنه و تا هم بگم فلان چیزی پسندم نیست، میگه برای تو که مفته، پسندت نبود بنداز دور هر چی خودت دوست داری بخ

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

"یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت.(یَتا شاعر رف بِرِ فرمانده دُزا یَتا شِر بِرِش خوند) فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند.(فرمانده دزا دستور داد لباساشو ازِش گرفتن!) مسکین برهنه به سرما همیرفت،(مرد شاعرو لُخت وسط سرما وِل کِر

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

چندوقت پیش ی پست گذاشته بودم که خیلی بدبختیم، اصلاح میکنم بدبخت نیستیم بی پولیم. نمیدونم چرا اگه مسئولین ما میدونن که با حقوق 12 میلیوم میشه ی زندگی خوب داشت، پایه حقوق رو گذاشتن 800 تومن؟ یعنی حتما میگن بزارید مردم معمولیمون تو فقر باشن، البته با ا

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

هر روزی که از روزهای متاهلیم میگذره، به این فکر میکنم این اشتباه بود که فکرمیکردم اگه ازدواج کنم میتونم احساس خوشبختی کنم. البته منکر نمیشم که هرچی هم مشکلات بزرگ باشه، هیچوقت به پای استرس اونروزهایی که همش خاستگار میومد نمیشه. الان اینروزها، غم از

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

میخوام برای ارشد وزارت بهداشت ثبت نام کنم و امسال واقعا بخونم براش. اما هرچی تحقیق میکنم درباره هررشته ای، آخرش تو نظراتش که پایینش نوشته شده پشیمون میشم. یکی هست که نوشته باشه من این رشته رو خوندم و اگه دکتری این رشته رو نگیرید فایده نداره و این حرف

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

عروسیمون برگزار شد، البته خیلی خوب نه، بخاطر مادرشوهرم. اینقدری اذیت کرد که همکارام که تو عروسی بودن همش میگفتن دلمون میخواست بیایم خفش کنیم. مثلا اینکه صندلی آوردن گذاشتن کنار صندلی داماد که تو عروسی مادرش کنارش بشینه اونجا،!! اگه میشد منو بلند میک

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

یک هفته بعد از عروسیمون بابابزرگم که خیلی برام عزیز بود، فوت شد. سکته کرد، خیلی یهویی. اینقدر این درد برای من عمیق و بزرگ بود که نمیتونستم و نمیتونم باور کنم، اصلا هربار که میخوام بهش فکرمیکنم قلبم فکرم رو پس میزنه (خودم هم نفهمیدم چی گفتم.) غیر از

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

دیشب قرار شد که دونفری ی فیلم ببینیم، تا حسین نمازش رو بخونه من از فیلم های لب تابش داشتم یکی رو انتخاب می کردم که ببینیم، یهووووو به طور اتفاقی یکی از فیلم های عروسیمون رو که همکارش گرفته بود رو دیدم. وقتی بازش کردم از خوشحالی و هیجان و ذوق گریه کرد

برچسب: نویسنده: آبتین مهدوی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

صفحه بندی